برگ پاییزی

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز گلشن به جرم چهره ’ زردم

همچنان پاییز را عاشقانه دوست دارم

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

اتاقی کوچک و تاریک

 

پشت کرده به آفتاب

پنجره ای رو به کوچه ای تنگ و دراز

نگاهی به انتهای کوچه ، نگاهی تلخ

گونه هایی پر ز اشک

پنجره ای شسته شده به قطرات باران

یادی از دقایق قبل:

رفت و نگاهش به خم انتهای کوچه بود

سایه اش از من دور می گشت پیشگام تر از خودش؛

تمایلی به ماندن نداشت

از خم کوچه که گذشت

آسمان غرید و گریست

ردپایش از کوچه پاک گشت

ولی در دلم ، فکرم , زندگی ام ماند

شب شد و چراغی شعله نیافروخت!

اتاق کوچک و تاریک بود. . .

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

مگه نمی شود چشمها هم پاییزی شوند؟

پاییز مگر پایان تمام سبز ها نیست؟

سقوط یک برگ از شاخه ی درخت ، یعنی پاییز

پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز

پاییز یعنی اوج هنر

سقوط برگی در تن پوش زرد

پاییز معنی طعم وداع

لبریز از باران های بی تپش

لبریز از شوق رفتن

چشمانی گره خورده به راه

حتی ساده ترین تفسیر آه

پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین

نگاه منتظر برگ روی زمین

پاییز یعنی تن پوش زیبای من

پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن

و چه حس زیباییست آرامش

در عین بودن

در حین زیستن

بین تنگناهای زندگی

در کنار تو ....

 و تمام چیز هایی که تو را معنی می دهند 000

پاییز اوج عشق و تنهایی000

سبزی رنگ پریده بر تارک درخت000

زردی که تنها دوستدارش خاکهای باران خورده و000

سردند000

دلم را زرد و سرخ رنگ می کنم

تا هرگز به سودای سبز گول بهار را نخورد !

 

نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط برگ پاییزی نظرات () |

 

 پاییز آمد، گویی تمام غم، این باغ کهن را

که روزگاری درختانش شکوفه هایی آسمانی می دادند،

 دربرگرفته است.

 این تلالو پاک خورشید بر برگهای زرد و زیبا نیست،

 این گرد مــرگ است که با نقاب خورشید بر باغ می پاشد

 و برگها خسته از بیداد زمان...

     برگ ها خسته از بیداد زمان،

 در گوشه ای، زیر سایه درخت سر به آسمان سای کهن

که فقط نقش هایی از آن همه رنج و شکوفایی بر تنش مانده است،

 نشسته اند و چشم به آسمان دوخته اند....

خاطرات خوش کهن را با چرخ گردون زمزمه می کنند....

     صدای پای رهگذری در باغ می آید،

 پا بر قلب برگ ها می گذارد،

 صدای مرگ خاطرات برگ ها را یک خش خش ساده تصور می کند،

لبخندی می زند سرمست

 از اینکه گرد مرگ غمناک خود را با جنازه اینان مهیا می کند....

     ... و شکوفه ها از پاییز ترسیده اند.....

 پاییز فصل مرگ شکوفه هاست،

 خود را در پس تاریخ درخت تنومند پنهان می کنند،

 به امید بهار تا فرصت روییدن به آنها داده شود،

 فرصت آسمانی شدن می خواهند...

     داستان غمناکی است،

 داستان این باغ که پا به پای تاریخ شکفته است

 و در صفحه صفحه آن میوه دوانده است....

داستان غمناکی است، به یاد سخن اخوان:

"داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت خاک می گوید..."

ولی، ولی بهار خواهد رسید... خدا نزدیک است...

 

نوشته شده در ٢٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط برگ پاییزی نظرات () |

 

 

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟
 

راه ششصد ساله‌‏ای از دفترحافظ

تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!

من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟


نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط برگ پاییزی نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت